من نه منم


٭ وبـلاگ شاملـو



از آغاز تا كنون

August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
January 2006
May 2006
April 2007







Wednesday, August 31, 2005

وكلاي سميع‌‏نژاد به احكام دو پرونده موكل‌‏شان اعتراض كردند
تهران- خبرگزاري كار ايران


وكلاي مجتبي سميع‌‏نژاد؛ وبلاگ نويس بازداشت شده به احكام صادره در دو پرونده موكل‌‏شان اعتراض كردند.
محمد سيف‌‏زاده؛ وكيل مدافع سميع‌‏نژاد با اعلام اين مطلب به خبرنگار "ايلنا"، گفت: در مورد حكم صادره از سوي شعبه 36 دادگاه تجديدنظر استان تهران مبني بر تحمل دو سال حبس براي موكلم به اتهام "توهين به رهبري"، لايحه اعتراضيه به اين دادگاه ارايه كرديم تا پرونده به هيأت تشخيص ديوان عالي كشور ارجاع شود.
وي در مورد اعتراض براي 10 ماه حبس موكلش، صادره از دادگاه مستقر از مجتمع قضايي ارشاد تهران به اتهام تشويش اذهان عمومي، گفت: به اين راي نيز اعتراض كرديم تا اعتراض‌‏مان در دادگاه تجديدنظر مورد بررسي قرار گيرد.
سيف‌‏زاده، احكام صادره عليه سميع‌‏نژاد را خلاف قانون دانست و تصريح كرد: در احكام صادره از سوي دو دادگاه مذكور توجهي به متن دفاعيه وكلا نشده بود.
پايان پيام

کد خبر: 227969
نوشته مديار @    6:55 AM

|



Tuesday, August 30, 2005

به ياد مجتبي

محمدرضا نوشته:

صبح ديروز مجتبی سميع نژاد(مديار) از داخل زندان باهام تماس گرفت و آزادی ام رو تبريک گفت.برای نخستين بار بود که صداش رو می شنيدم.هم شادمان بودم و هم دلم گرفته بود.شاد بودم که صدای پر اميدش را از پشت ميله های زندان می شنيدم و دلم گرفته بود چون که من آزاد بودم و او... .
کاش مجتبی هم زودتر آزاد بشه.به همين اميد و با آرزوی ديدنش در بيرون از زندان ازش خداحافظی کردم.
نوشته مديار @    10:39 PM

|



Wednesday, August 24, 2005




مجتبی سميعی نژاد در رای گيری سازمان گزارشگران بدون مرز به عنوان بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان شناخته شد. برنده بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان، پسری 25 ساله است که به جرم توهين به مقام رهبری جمهوری اسلامی ايران! محکوم به دو سال زندان شده است و شايد خودش نداند که کاربران اينترنت، او را به عنوان بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان انتخاب کرده اند، اما دنيا اين را می داند. وبلاگ نويسان ايرانی معترض به اين محکوميت، مجتبی را فراموش نخواهند کرد و تا روزی که از زندان آزاد شود به ياد او خواهند بود. به اميد آزادی مجتبی، چراغ خانه مجازی اش را روشن نگه خواهيم داشت تا روزی از اين روزها خودش در وبلاگش بنويسد.
نوشته مديار @    5:53 AM

|



Monday, August 22, 2005

دو سه ماه پیش، در گرما گرم فعالیت‌هامان در حمایت از مجتبی، با بلاگر تماس گرفتم و بعد از توضیحات، اصرار و ابرامی بی‌انتها، موفق به باز گرفتن وب‌لاگ من نه منم مجتبی شدم. قصدم همیشه این بود که راه‌اش بیندازم و بعد از آب و جارو بسپارم‌اش به خودش که وقتی از بند رها شد هم‌چنان آزاد بماند و آزاد بنویسد. برایم قریب‌الوقوع بودن‌اش محرز بود اما نشد که بشود.

زمان گذشت و مجتبی هنوز در بند است. مجتبی بناست دو سال دیگر هم‌چنان در بند باشد، به جرمی واهی. بنا دارم چراغ خانه‌اش را روشن نگه دارم، تا باز بیاید و باشد و بیندیشد و بنویسد.

به فکرم که من نه منم را به صورت یک وب‌لاگ گروهی کوچک، فعال نگاه دارم. اگر از دوستان مجتبی هستید و علاقه‌مند به هم‌کاری، خیلی ساده پیغام بگذارید - با شما تماس خواهم گرفت.

هاله
نوشته مديار @    5:53 AM

|



آمده‌ام خانه. نگفتم که اینجا خانه‌ی قرار من است، گفتم که این خانه و اهلش بدون من چیزی نداشتند که به شب بگویند. آمده ام خانه، همه چیز را و همه کس را و همه‌ی همه را مزه مزه کنم و سیگاری آتش بگیرم و کنار پنجره بروم و تهران را که زیر پایم است نگاه کنم و مادر بزرگ به هر بهانه یی به اتاقم بیاید و بگوید خوب است که آمدی و من دلم می خواهد فکر کنم و بدانم تمام آن لحظه هایی را که نبودم و یاد به یادم مادر بیافتد و یادم به یاد پدر بیافتد و یادم به یاد صمیمی و چگونه دلتنگ شدن‌هایش را و من هنوز خسته ام.

و ندانم، از آنچه پیش آمد و از آنچه پیش نیامد و از آنچه گذشت. و ندانم، از رنجی که پدر کشید و از رنجی که نکشید که او قاعده ی بازی نمی دانست و چشمانش چشمه ی اشک. هنوز هم بوی تریکو می دهد و نخ و قلاب و قیچی. که پاهای خسته اش تن و جان خسته ترش را این سو آن سو بکشد و آنها یاریش نکنند و نمی خواهم بشنوم که شبی که از شب هم گذشته بود خوابیدن را خواب ندیده بود و نشسته بود دلگیر و آنها چه می فهمند.

بنشینم، در یک گوشه از چهار گوشه‌ی ممکن و از دوستی نزدیک این دیوار ها حرص بخورم و نفهمم که چرا آنها آنقدر به هم نزدیکند و چرا مرا در آغوش دارند و من از آنها بیزارم و هی به زمین و زمان فحش بدهم و یکباره یادی به یادم بیاید و صورتم گر بگیرد و قلبم از جا کنده شود که یادم به یاد مادر بیافتد و آخرین باری که دیده بودتم توی اتاقم، آخرین باری که دیده بودتم سر سفره ی شامش و آخرین باری که دیده بودتم توی نگاهش. با همان چهره و باهمان صدا و با همان دستها که بهار می کرد پاییزم را. که او در بیمارستان است و من به ملاقاتش مشتاقم و محروم و آنها چه می دانند.

و بلرزم. از آنچه گذشت و آنچه نگذشت و از شبی که صبح شد و من هنوز ماه را ندیده ام و هی بگویم که این می شود و آن می شود و نه این بشود و نه آن بشود و سر به در بکوبم و به در کوفتنم کسی به پاسخ سر بر نیارد و هنوز هم دیوانه‌ام و اینجا کسی دیوانه نیست. چه خوب است که اینجا تلفن نیست و کسی نیست و چیزی معقول نیست. معقول هم معقول نیست و حوصله پشت در ذوق ذوق می‌کند و حوصله اش را ندارم.حقیقت اینجاست و سمت ندارد و من هنوز هستم.

مجتبی سمیعی نژاد - پنجم فوریه ۲۰۰۵
نوشته مديار @    4:56 AM

|